تبليغاتX
ستاره های سربی
حالا
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها میکشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایش می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی آوارگی

یک ان شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

ز آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آب بود و نه گلی

چیزی  نمی دانم از این دیوانگی آوارگی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:20  توسط شیوا  | 

ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین

از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین

اینجا بجز درد و دروغ هم خانه ای با من نبود

در غربت من مثل من انجا کسی تنها نبود

عشق و شعورو اعتماد کالی بازر کساد

سوداگران در شکل دوست بر نارفیقان شرم باد

                                                             بر نارفیقان شرم باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:7  توسط شیوا  | 

اسکله ناز چشات حریم امن قایقم تو ساعت یه ربع به عشق عقربه ی دقایقم

گرمی دستای تو رو به صد تا دنیا نمیدم هروقت که یارم تو بودی بی کسی و نفهمیدم

تو بند دل سلول عشق حبس نگا ه تو میکشم ولی بازم رو میله ها عکس چشاتو میکشم

ولی بازم رو میله ها عکس چشاتو میکشم

   

                  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط شیوا  | 

هرکسی آنچنان است که احساسش میکنند .نه آنچنان احساسش می کنند که

 

 هست

 کویر (دکتر شرِِیِعتی

 

 

 

هرگز!روحهای اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی . به ابتذال

میکشند .عشق های مزاجی اند که در وصال میمیرند .در پیری می

پزمرند .سرابها زود پایان میگیرند .اما روحهای بزرگ و سرمایه دار ک

ه گنجینه های بی شمار در خود پنهان دارند .روحهای نیرومند و توانا که

 خلاقند و هنرمند .روحهایی که امانتدار خدایند و همانند خدا و مسجو

د ملائک ...اینان در ((نیل)).در ((وصال)).در((کام))به رکود

نمیافتند .نمیپوسند.عفونت نمیگیرند .احساسهایی که همچوند طلایند از

 آرامش از ماندن زنگ نمیزنند  روحهایی مسی آهنی حلبی گوشتی

مردابی ...چنین اند

 

 

دو روح ثروتمند و هنرمند میتوانند برای همیشه هم را استخراج کنند .هم

 را بسازند و این خود یک زندگی کردن است و این چنین هم را دوست

 بدارند .و این خود یک زندگی کردن است

 

کویر (دکتر شریعتی)

 

 

دوست داشتن از عشق برتر است

 

 

عشق یک کوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن

 

پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال است.

 

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی

 

ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک

 

 روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با او اوج می گیرد .

 

 

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن

 

 اثر می گذارد . اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی

 

می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست ...

 

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است اگر دوری به طول انجامد

 

 ضعیف می شود اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امی

 

د و تزلزل و اضطراب و ((دیدار و پرهیز))زنده و نیرومند می ماند اما

 

دوست داشتن با این حالات نا آشناست دنیایش دنیایی دیگری است

 

 

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند اما دوست داشتن

 

 زیبایی های دلخواه را در ((دوست ))می بیند و می یابد ...

 

عشق یک فریب قوی و بزرگ است و دوست داشتن یک صداقت راستین

 

 و صمیمی بی انتها و مطلق.

 

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتنم میدهد .

 

عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نا مطمئن و دوست

 

 داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.

 

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک

 

 ناپذیر.

 

از عشق هر چه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و دوست داشتن ه

 

ر چه بیشتر تشنه تر . عشق هر چه دیرتر می ماند کهنه تر و دوست

 

 داشتن نوتر .

 

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست

 

 داشتن جاذبه ای در دوست که دوست را به دوست می برد .

 

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست .

 

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند زیرا

 

عشق جلوه ای از خود خواهی و روح تاجرانه یا جانورانه آدمی است و

 

چون خود به بدی خودآگاه است آن را در دیگری که می بیند از او بیزار

 

 می شود و کینه بر می گیرد اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز

 

 می خواهد و می خواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود

 

 دارد  داشته داشته باشند . که دوست داشتن جلوه ای از روح خدایی و

 

 فطرت اهورایی آدمی است و چون خود به قداست ماورایی خود بیناست

 

 آن را در دیگری که می بینددیگری را نیز دوست می دارد و با خود آشنا

 

 و خویشاوند می یابد.

 

در عشق رقیب منفور است و در دئست داشتن است که ((هوا داران

 

 کویش را چو جان خویشتن دارند)) که حسد شاخصه ی عشق است چه

 

عشق معشوق را طعمه خویش می بیند و همواره در اضطراب است که

 

 دیگری از دستش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق

 

 نیز منفور می گردد و دوست داشتن ایمان است ایمان یک روح مطلق

 

 است یک ابدیت بی مرز است  از جنس این عالم نیست .

 

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .

 

عشق غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن ((هم زبانی در

 

سرزمین بیگانه یافتن ))است .

 

...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلند

 

 ترین قله ی عشق های بلند پایین نخواهم آورد .

 

کویر (دکتر شریعتی)

 

ای که به من آموختی که عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست

 

 و آن دوست داشتن است و آن آسمان پر آفتاب و زیبای ((ارادت))است

 

و آن بی تابی پر نیاز و دردمند دو روح خویشاوند است آشنایی دو تنهای

 

 سرگردان بی پناه در غربت پر هراس و خفقان آور این عالم است که

 

 عالمیان همه همزبان و هموطن همند برادران و خواهران همند و در

 

 خانه ی خویشند و بر دامن زمین مادر خویش و در سایه ی زمان پدر

 

خویش که زادگان زمین و زمانه اند و ساکنان خاک و پروردگان چهار

 

 عنصر آب  و باد و خاک و آتش و آرامند و شادند  سیرند و سیرابند و خ

 

و ش اند و خوشبختند و با هم آسوده سخن می گویند ...

 

کویر(دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:18  توسط شیوا  | 

 

هیچکی از رفتن من غصه نخور هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد

دل من می خواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلیم آفتابی بود

اگه شب می رفتمو خورشید نبود آسمون خوب می دونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب وناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من همه ی آرزو هاشو باخته بود

چهره ای هیچ کسی پزمرده نبود دلا اما همه پزمرده بودن

کسای که واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن

 

 

هدیه کن به چشمام یه نگاه تازه

یه شروع دیگه رسم وراه تازه

قبله گاه من باش واسه ی نیازم

من می خوام دوباره به تو دل ببازم

کمکی کن ای خدا عشقمون رنگ ترحم نگیره

توی دست بی امان خستگی عشقمون زنده بمونه نمی ره

تا کی زیر یک سقف روزا بشه تکرار

تا کی با صبوری پا بند و گرفتار

من خسته تر از تو .تو خسته تر از من

من مضطرب و تو آشفته تر از من

کمکی کن ای خدا عشقمون رنگ ترحم نگیره

توی دست بی امان خستگی عشقمون زنده بمونه نمی ره

 

 

نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا     به مرز غصه های کهنه می تازم

نگاه کن با چه سر سختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم

یه فصل پاک یه فصل امن وبی وحشت برای تو که یه گلبرگ زود رنجی

یه فصل گرم وراحت زیر پوست من برای تو که با ارزش ترین گنجی 

نگاه کن من چه لیلا وار چه لیلا وار تن یخ بسته ی پروازو می بوسم

بیا گرم کن من و با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم

تو رو می بوسم ای پاکیزه عریان تو        رو پاکیزه مثل مخمل قرآن

طلوع کن من حرارت از تو می گیرم ظهور کن من شهامت از تو می گیرم

بیا هیچ کس مثل من وتو عاشق مثل ما عاشق و همسایه و همدم

بیا از شیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه ی نور رد بشیم با هم

نگاه کن من چه شبنم وار چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم

هراسم نیست از این سرمای ویرانگر برای تو من عاشقانه میمیرم

عاشقانه میمیرم

 

 

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه می گه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره

      کاشکی بودی و میدیدی زندگیم چه سوت و کوره

               آسمون از غم دوریت حالا روزو شب می باره

      دیگه تو ذهن خیالت من و تنها جا میزاره

خاطرت مثل یه پیچک می پیچه رو تن خستم

      دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم

 

 

 

خوشا عشق وخوشا خون جگر خوردن

                    خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

نه از دور و نه از نزدیک تو از خواب آمدی ای عشق

                    خوشا خود سوزی عاشق مرا آتش زدی ای عشق

 

 

 

 

سقف ما هر دو یه سقف دیوارامون یه دیوار

آسمون یه آسمون بهارامون یه بهار

اما قلبمون دوتا دستامون از هم جدا

گریه هامون تو گلو خنده هامون بی صدا

نتونستم نتونستم تو رو به شناسم هنوز

تو مثل گنگی رمزی توی یک کتیبه ای

که همیشه بلا منی اما برام غریبه ای

هنوزم ما میتونیم خورشیدو از پشت ابر صدا کنیم

نمی تونیم

میتونیم بهارو با زمین سوخته آشنا کنیم

نمی تونیم

هم شب و هم گریه ایم درد تو درد منه

بگو از غصه بگو که وقت گفتنه

مردم از دست سکوت یکیمون حرف بزنه

 

 

بذار از این دنیای بد دنیای کور نا بلد

                                     سفر کنم به خواب تو

                                               به اعتماد شونه هات 

                                                             تکیه کنم تکیه کنم

                                                                بذار بشم خراب تو

  بذار بشم خراب تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:15  توسط شیوا  | 

من امشب برای نخستیین بار گریه می کنم !...

طبیعت .امشب برای نخستین بار گرانبهاترین چیزها را که در دامن خود دارد به من هدیه کرده است…

گرانبهاتر از اشک در دامن هیچ نیست !...

تا گرانبهاترین چیزها را از انسان نگیرد !اشک به او نخواهد داد …

از من گرفت…

و به من داد…

شکست سکوت (کارو)

 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جز اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز نلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدانکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است_ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.

بوف کور(صادق هدایت)

 

شکوه و تقوا و زیبایی شورانگیز طلوع خورشید را باید از دور دید.

اگر نزدیکش رویم از دستش داده ایم!

لطافت زیبایی گل در زیر انگشتان تشریح  می پزمرد!

آه که عقل این ها را نمی فهمد !

کویر (دکتر شریعتی)

 

کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده است و یا عذا دار است و مرگ عزیزی قلبش را می سوزاند .می گرید . غمگین است . هرگاه دلش یاد و می کند و زبانش سخن از او می گوید و روحش آتش می گیرد و چهره اش بر می افروزد . چشمش نیز با او همدردی می کند یعنی اشک می ریزد . اشک می جوشد . و این حالاتهمه نشانه های لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند.

زن (دکتر شریعتی)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:2  توسط شیوا  | 

مرا کسی نساخت
خدا ساخت
نه آنگونه که کسی می خواست
که من کسی نداشتم که او بود مرا ساخت. آنچنان که خودش میخواست
وقتی میخواستند کار دل را سینه ام آغاز
کنند
کسی نبود تا از خزانه دلهای خوب بهترین را برگزیند

تنهابودم
چون اکنون.....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:4  توسط شیوا  | 

احساس می کنم از جدایی متنفرم

بازم درد جدایی

 

خدایا اگر جدایی را برای ما خلق کردی.....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:53  توسط شیوا  | 

 

ای تو که اشک را نگین چشمهایم کردی

غم خالق اشک و اشک خالق عشق

باز شد چشمه .دوباره.اشک

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:3  توسط شیوا  | 

برگ از درخت خسته میشه پاییز بهونه ست

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:35  توسط شیوا  | 

امروز بدترین روز زندگی من بود امروز برای دومین بار رگ دستمو برای اونکی فکر میکردم دوسم داره باز کردم ولی نشد بازم زنده موندم بعد از کار ناتمومم قرآنو باز کردم خدا هم جوابمو داد  شاید باورتون نشه ولی من این روزو توی خواب دیده بودم خدایا ازت خواهش میکنم خوابمو زودتر تعبیر کنی مثل اونج که من از یار حسین بودم می خوام اینجا از یارایا مهدی باشم خدایا چشامو نظر مهدی می کنم فقط بذار توی جمکران بمیرم امروز بعد از باز کردن قران احساس آرامش کردم تصمیم گرفتم دیگه به عشقای دنیایی فکر نکنم اینجوری خدا رو راحت تر توی قلبم حس می کنم ممنونم خدا که جوابمو دادی منو مثل آدمات از در خونت نروندی

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:31  توسط شیوا  | 

 
وقتی  مــــ̕ــــــــــــــــــــــــــــــردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید
مثل لکه ی ننگی که از صفحه ی زمین می زداﺋید
تنم روزی آغوش گرمی بود برای کسی که دوستش داشتم
وچشمان من  تصویری از تمامی احساساتم بود...
عریانم نسازید:
من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم
اشک هایتان ارزانیتان
ناله های بیهوده تان ارزانی خودتان
خوب می دانم 3 بار که خورشید غروب کند
من برای همیشه در خاطراتتان غروب خواهم کرد
میدانم خدای من خاک خوبی به من خواهد داد
تو روزی اندام تو را نیز در آغوش گیرم
 
روزی که دیر نخواهد بود
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:55  توسط شیوا  | 

چشم درراهم.......
یبا زودتر ای صدای گرم عشق
که سالهاست شور زندگی را
درگوشم زمزمه می کنی
بیا تا دگر بار باتو جوانه زنم
باتو سبز شوم.............. چونا ن بهار
فقط باتو می گویم
خسته ام .............. خسته
ازهمه کس وهمه چیز............ جز تو
تو و دل شوره ها یت
تو ونوا زش ها یت
تو و گرمی دستهای مهرافشانت
ای قدیمی ترین وماندگار ترین عشق
دوستت دارم
بی بهانه وبسیا ر
زودتر بیا ........... گلدا ن دل روبه خشکی است
hamtaraneh.com
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:53  توسط شیوا  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:49  توسط شیوا  | 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني    








 




 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:49  توسط شیوا  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:48  توسط شیوا  | 


کاش در دهکدهءعشق فراواني بود                  توي بازار صداقت کمي ارزاني بود


کاش اگر گاه کمي لطف به هم مي کرديم           مختصر بود ولي ساده وُ پنهاني بود


کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب               روي شفاف ترين خاطره مهماني بود


کاش دريا کمي از درد خودش کم ميکرد            قرض ميداد به ما هر چه پريشاني بود


کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم                 رنگ رفتار منُ لحن تو انساني بود


مثل حافظ که پر از معجزه وُ عرفان است          رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود


چقــدَر شعر نوشتيــــــــــم براي باران               غافل از آن دل ديوانه که باراني بود


کاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها            دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود


کاش دلها پرِ افسانهء نيمـــــــــا ميشد               و به يادش همه شب ماه چراغاني بود


کاش اسم همهء دخترکان ِ اينجــــــــا                نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود


کاش چشمان پــُر از پرسش مردم کمتر             غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود


کاش دنياي دل ما شبي از اين شبها                  غرق هر چيز که ميخواهيُ ميداني بود


دل اگر رفت شبي کاش دعايي بکنيم                  راز اين شعر همين مصرع پاياني بود


 


                            راز اين شعر همين مصرع پاياني بود




+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:42  توسط شیوا 

Image hosting by TinyPic 

هم از چشم و هم از دل اشك مي ريزم
خدا ميدونه از اين زندگي سير سيرم
اگر مي بيني عمري مونده باقي
براي عشق توست كه جون مي گيرم
هنوز اون حرف تو ، يادم نمي ره
كه گفتي ذات عشق حسرت پذيره
من از عشق جز خواري و ذلت نديدم
بيا تا اين ذليل عشق درحسرت
نميره

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:39  توسط شیوا  | 

    
     تقدیم به عمره زندگیم ....
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:35  توسط شیوا  | 

 از روزگار دلم گرفته

بعضی حرف ها باید تا ابد تو دل آدم بمونه اونقدر که آدم و دیونه کنه شاید من الان دیونه شدمشایدم بشم .

دیروز بدترین روز زندگی من بود روزی که بعد از سه سال دوستی بعد از سه سال دوستی  بعد از اینکه سه سال همه عشقمو بدون ریا و تظاهر به پاش ریختم منو سوزوند فقط به جرم اینکه من توی خیابون داشتم با گوشیم صحبت می کردم .به من گفتبهش خیانت کردم .خدایا چرا منو راحت نمی کنی تا خیاله اونم راحت بشه

بچه ها اگه حالمو درک می کنید دعا کنید که دیگه تو این دنیای بوقلمون صفت و به قول امام علی(ع)اسب چموش نباشم

 

 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورت گری را نبود این چنینی پریزاد عشق و مهاسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاست قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی توی جمع عاشق تو صادق ترینی همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت به خود گفتم ای وای مبادا درغ گفت گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم تو از این شکستن خبر داری یا نه هنوز شور عشق و به سر داری یا نه تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاست هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری من اون ماه و دادم به تو یادگاری من اون ماه و دادم به تو یادگاری

تقدیم به کسی که هر گاه نگاهش می کنم دیده بر زمین می دوزم تا از نگاهم نخواند که دوستش می دارم اما افسوس که او هرگز مرا دوست نمی دارد........

 

 

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است

غزل پریده رنگ است دل ترانه تنگ است

نه در زمین نه در هوا جای درنگ است

بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است

هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

من ساده به خیالم که همه کارو کسم شد

اون که عاشقانه خندید خنده های منو دزدید

پشت پلک مهربونی خواب یک توئطه می دید

رسیده ام به نا کجا خسته از این حال و هوا

حدیث تن نیست مرا طاقت من نیست

تقدیم به کسی که فکر می کردم شاید یه روزی دوستم داره

 

 

غم در دل من به قد عالمه

غم های عالم برای من کمه

رنگ غروبه دل افسرده ام

غرق سکوت وجود مرده ام

وای از منو غم های من

وای از دل تنهای من

ای آسمان ای آسمان ستاره ای در شام من نمانده

دست بلا آخر مرا در دامن دشت جنون نمانده

من که محبت از کسی ندیده ام

من که همگونه دل رنجیده ام

چون مرغک غمگین و دورو از آشیان

سر در میان بال و پر کشیده ام

دیگر نمی یابد مرا روزی اگر بیاید

با یاد او از گور من گل های غم در آید

برای دل تنهام می نویسم ....

 

 

خوش به حالت تکه سنگ که نداری دل تنگ

حسودیم می شه به تو بی صدایی و یه رنگ

دل عاشق نداری پیش کس جا بذاری

تا با غم بشکننش از چشات خون بباری

پا نداری که بری دنبال یار شهر به شهر

وقتی پیداش می کنی نخواد تو رو با نازو قهر

گوش نداری بشنوی حرف های این واون

بفریبنت تو رو با دروغ و وعده ها

 

 

 

این روزها که شهر عشق خالی ترین شهر خداست

خنجر تامردمی حتی تو دست سایه هاست

وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید

معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست

اما من که آخرین عاشق دنیام ماهی مونده به خاک واهل دریام

از همه دنیا برام یه چشمه مونده چشمه ای به قیمت همه نفسهام

از همینه که همه عمرمو مدیون توام

تویی که عزیزتر از عمر دوباره ای برام

بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه

اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه

خسته و زخمی دست آدمک های بدم

پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم

 

 

 

 

رفتنت مثل یه حادثه برام موندنیه

حالا آواز سفر کردن تو خوندنیه

لحظه ها ثانیه ها طاقت موندن ندارن

می سوزونن اما خوب فکر سوزوندن ندارن

یه روزی لحظه هامون رنگ بنفشه ها بودن

تو هوای خونمون عطر آلاله ها بودن

تن من. جسم تو یکی نبودن اما یه جون

زیر آفتاب جدا اما یکی سایه هامون

حالا اون اسب بزرگ موندنی منتظره

تا تمامی وجود من و همراش ببره

می بره هرشی رو که بود نبود

من می شم شناور مسیر رود

بدرقه کلام تلخه رفتنه

واسه من تجربه ی گسستنه

 

 

 

 

 

 

 

 

دل عاشق نداری پیش کس جا بذاری

تا با غم بشکننش از چشات خون بباری

پا نداری که بری دنبال یار شهر به شهر

وقتی پیداش می کنی نخواد تو رو با نازو قهر

گوش نداری بشنوی حرف های این واون

بفریبنت تو رو با دروغ و وعده ها

 

 

 

این روزها که شهر عشق خالی ترین شهر خداست

خنجر تامردمی حتی تو دست سایه هاست

وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید

معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست

اما من که آخرین عاشق دنیام ماهی مونده به خاک واهل دریام

از همه دنیا برام یه چشمه مونده چشمه ای به قیمت همه نفسهام

از همینه که همه عمرمو مدیون توام

تویی که عزیزتر از عمر دوباره ای برام

بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه

اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه

خسته و زخمی دست آدمک های بدم

پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم

 

 

 

 

رفتنت مثل یه حادثه برام موندنیه

حالا آواز سفر کردن تو خوندنیه

لحظه ها ثانیه ها طاقت موندن ندارن

می سوزونن اما خوب فکر سوزوندن ندارن

یه روزی لحظه هامون رنگ بنفشه ها بودن

تو هوای خونمون عطر آلاله ها بودن

تن من. جسم تو یکی نبودن اما یه جون

زیر آفتاب جدا اما یکی سایه هامون

حالا اون اسب بزرگ موندنی منتظره

تا تمامی وجود من و همراش ببره

می بره هرشی رو که بود نبود

من می شم شناور مسیر رود

بدرقه کلام تلخه رفتنه

واسه من تجربه ی گسستنه

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:20  توسط شیوا  | 

آري آغاز راه دوست داشتن است،
آري آغاز راه دوست داشتن است،
گرچه پايان راه ناپيداست،
من به پايان دگر نينديشم،
كه همين دوست داشتن زيباست!

براي تو مي نويسم تويي كه عزيزتريني واسه من!
همين امروز براي من مهمه، همين امروزي كه تو ، وجودت، قلبت بمن تعلق داري!
ديگه نميخوام به چيزاي فكر كنم كه روحم رو آزار ميدن!
نميخوام به اين فكر كنم كه شايد فردا نباشي!
ميخوام اين برام مهم باشه، كه الان زنده هستم و ميتونم با تمام وجودم دوستت داشته باشم!
مهم اين كه الان ميتونم بهت عشق بورزم، ميتونم در كنارت باشم!
ديگه برام اهميتي نداره فردا چي ميشه، نميخوام اجازه بدم فردايي كه نيامده و نميدونم چي ميخواد بشه امروزم رو خراب كنه!
آري امروز هستي و همين براي من كافيست   ............  

تقدیم به بهترینم حسام

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:39  توسط شیوا  | 

پاييز هم رفت

و برگ هاي زرد

هنوز هم زير پايم خش خش مي كنند

هر صبح

كلاغي از روي سرم رد مي شود ...

راستي

اولين بار

كدام نويسنده در داستانش نوشت

كلاغ ها بد خبرند ؟

مي داني

مي خواهم داستاني بنويسم

كه كلاغ را در آن ملكه ي زيبايي كنم

روباه داستان من راست خواهد گفت

و اينبار

موش ها به دنبال گربه ها خواهند رفت ...

...

...

حتما خواهي خنديد...

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:17  توسط شیوا  | 

ميگن شمشير تيز همه چيز رو دوتا ميکنه. بنازم شمشير عشق رو که 2 تا رو يکي ميکنه

 در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

 

 تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني... دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:9  توسط شیوا  | 

تولد تولد جند روز بیش تولد من بود ولی هيشکی منو دوست نداره اصلا من با همه قهر(10 اذر )
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:0  توسط شیوا  | 

سنگ قبرم را نمی سازد کسی مانده ام در کوچه های بی کسی بهترین دوستم مرا از یاد برد سوختم خاکسترم را باد برد دويديم ودويديم اسفندودود نكردن گفتندفقط زيرلب كاش ديگه برنگردن دويديم ودويديم سيبها رسيده بودند سه فصل آزقاربود همه دويده بودند دويديم ودويديم تارسيديم به ديوار آنورديواربازرسيديم به خط تكرار دويديم ودويديم قصه زندگي بود كه واسه اون دويدن فقط ديونگي بود (مريم حيدرزاده) نظرات لینک نوشته پنجشنبه، 1 شهريور، 1386 - kharabati_zibatarin بازديد © Copyright آتشفشان عشق . All rights reseved.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:56  توسط شیوا  | 

بعضي حس ها گفتني نيست بعضي لحظه ها توصيف كردني نيست مثل حسي كه من ديشب داشتم و حالي كه امشب دارم تمام مدت فكر ميكردم به ميهماني دوست "نسيم" مي رويم و بعد از باز شدن در ورودي ........ باورم نميشد كه اينها همه دوستان من هستند در ميان انبوه كاغذ هاي رنگي و صداي موزيك ... و اشكي كه بي امان فرو مي ريخت..آغوشي كه بوي عشق مي داد! و تو تنها كسي بودي كه به تنهايي همه خوشحالي اين شب بي نظير را برايم رقم زدي
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:34  توسط شیوا  | 

ابر ها

سبک بال و بی نشان

 بر گذرگاه رنگارنگ پاییزی

و آسمان سر در گم و گیج

هزاران طرح کبود را

سایه ای بر خانه بغض آلود ما کرده اند.

کوچه ها اطمینان یک پیوست را به زنجیر میکند

و سایه ها در هزارتوی یکدیگر

ناگهان

گم  می شوند.

گویا جز من کسی

گوشه تلخ معصیت بار تنهاییش را دوست ندارد.

   *      *      *

آنگاه که مهتابی کوچه

غزل واره امید بود

 آویزان

بر گردن بلورین یک پیوست

ماه شبانه ای بی وزن بر کاغذم مینشاند

گویا

جز او کسی

مرا در تنهایی خود شریک نمیداند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 17:32  توسط شیوا  | 

سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن. پرمعنی ترين کلمه((ما)) است...آن را به ‏کار بر. عميق ترين کلمه((عشق)) ‏است...به آن ارج بده. بی رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با ‏آن بازی نکن. خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن. نا ‏پايدارترين ‏کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر. بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن. با ‏نشاط ترين کلمه ((کار)) ‏است...به آن بپرداز. پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:43  توسط شیوا  | 

تنهایی

 

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه اندوه مي كارد

 

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريدي... اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:39  توسط شیوا  |